روز پنجاه و هشتم...

نمی دانم، معمولا "منتظرِ" خوبی نبوده ام. همیشه در انتظار، بی صبری می کرده ام، آنجور که بزرگتر ها تعریف می کنند گویا از بچگی نیز چنین بوده ام. اما می خواهم سعی کنم یاد بگیرم منتظر بودن را، انتظار کشیدن را، تا روز پنجاه و هشتم صبر کردن را...که گویا در زندگی باید منتظر بود...

/ 4 نظر / 4 بازدید
ارشک

آی آی آی، وای وای وای،به قول خودت نه که بخوام اصرار کنما ;) ، ولی دارم کنجکاو میشم D:

يکی از..

سلام!! خونه نو مبارک!!!

بامی

دارم درستش می کمنم هنوز، یواش یواش...

بهزاد

و عشق شانه های کسی بود که از روی آن دختر همسايه را بوسيدم .... مادرم را ميگويم ... عليرضا حسينی -----------------------------------