و این دو هفته ی بی پدرام...

امروز پنج شنبه است، پنج شنبه اول مرداد 1388، یعنی دقیقا دو هفته گذشته، دو هفته گذشته از هجدهم تیر 1388، یعنی دقیقا ده سال و دو هفته گذشته، ده سال و دو هفته از هجدهم تیر 1378، یعنی دقیقا 14 روز گذشته، 14 روز از نبودن پدرام...

*این دو تا لینک مربوط به پست های 18 تیر های سال 1387(نه سال گذشت، منتظر قضاوت آیندگانیم...) و 1386(دانشجویان خر...!!) است، بد نبود ببینید.

**نمی خواستم بعد از این همه ماه، همچین پستی بذارم، اما چه کنم که...

***کاش می شد دیگه اینجا ننویسم، اما گاهی بعضی اتفاقات...


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸ - بامداد |لینک به نوشته

عید، همین......

خوب سلام،

آقا من نمی دونم چرا دیگه اینجا نوشتنم نمی آد. خیلی هم مطلب هستا، اما خوب به اینجا منتقل نمی شه لامصب!

الآنم عید شده، و من هیچ پست خاصی مخصوص عید ندارم!

فقط خواستم اینجا بنویسم که هیچ چیزی واسه عید ننوشتم و اصلا نوشتنم نمی آد.

عید، همین........


پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸ - بامداد |لینک به نوشته

برای تو...

به آسمان نگاه کن،

به عظمتش،

به پهنای بی کرانش،

به آبیِ آسمانیِ آسمان نگاه کن،

و از خاطر نبر که به اندازه ی بی اندازگی اش دوستت دارم...

بامداد


پيام هاي ديگران () | جمعه ٢٠ دی ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

استعفا نامه...

قالیباف، BRT، بانک پارسیان، Update، یاهو،، DELL، آی تی،جی پی اس، gpRs و ...

اینجانب بامداد بحرانی، متولد هفتم مهرماه سال هزار و سیصد و شصت و هفت، هم اکنون در کمال صحت و سلامت استعفای خود را از موارد فوق اعلام می دارم و از این پس هر گونه نسبت یا رابطه ای با این موارد تکذیب می نمایم.

و من الله توفیق...


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

living...

خوب باید بگم که اوضاع الآن خوبه، حداقل این جوری به نظر میرسه. و امیدوارم همینجوری بمونه. اما چرا اینجا کم می نویسم؟؟ بگم نمی دونم باورت میشه؟!ء


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

پراکنده گویی های یک آدم عصبانی...

بعد از مدت ها اعصابم خورده. نمی دونم خوبه یا نه، که آدم فقط اوقات اعصاب خوردیش بیاد اینجا بنویسه. خودم کلی به یه بنده خدایی سفارش می کردم این کارو نکنه!

الآن کلا داره حرصم درمیاد، از آدمای دوروبرم و از خودم. از اینکه نمی تونم با یه "نه" ی ساده خیلی چیزا رو عوض کنم. و از اینکه اونا هم این موضوع رو می دونن. نه هرگز نمی تونم فکر کنم دوستان از این ویژگی من سوء استفاده می کنن. حتما این خودمم که درست کنترلش نمی کنم. حالا خوبه در مورد دود و دم اعتقادم راسخه، وگرنه تا الآن ده دفعه معتاد شده بودم!

همیشه به آدما میگم زندگی رو ساده بگیرینو خودم گاهی گنده سخت گرفتنشو در میارم.

نمی دونم چرا، همیشه اون وقتایی که اوضاع باید خوب باشه یه سوء تفاهمی هست. نه خدایی چرا؟ مسخره نیست که سوء تفاهم ها بتونن اینقدر فکر آدمو مشغول کنن؟ یعنی چیزای بهتری ندارم که بهشون فکر کنم؟

حالا چی فکر می کنی کلا؟ میگی زیادی خوش بینم که همه ی اینارو سوء تفاهم می بینم؟ یعنی فکر می کنی غیر از اینه؟ نه بابا بی خیال...

********************************************************

هیچ وقت به این فکر کردی که همون وقتی که تو خونه وایستادیو داری به آینه نگاه می کنیو ناراحتی از اینکه چرا کچلی. و داری با خودت فکر می کنی که بزرگترین کار دنیارو کردی که رفتی یهو کچل کردی، تو خونه ی بغلی یه سرطانی داره دونه دونه موهاشو از رو تختش جمع می کنه و با خودش میگه ای کاش تنها مشکلش کچل شدنش بود. بزرگترین شهامت زندگی تو، کوچکترین و روزمره ترین کار اونه.

********************************************************

فکر نکنم دیگه هیچ وقت کچل کنم، اما خوب تجربه ی باحالی بود. یعنی هم باحال بود، هم هیجان انگیز. اما باید بگم راه رفتن تو خیابون در حالت کچلی(!) یه اعتماد به نفسه مضاعفی می خواد، که خوب لابد من داشتم! با اینکه حس خوبی ندارم وقتی آدما نگام می کنن و می خندن، اما همین که می تونم تحملشون کنم یعنی لابد میتونم دیگه!

بچه ها هم که هرچی بگن عیبی نداره. خوبیش اینه که با مو هم قیافه ای نداشتم که حالا نگران باشم بی مو نکنه بهم محل نذارن!

*******************************************************

به شدت درس، به شدت درس و به شدت درس دارم و فقط کمی ، فقط کمی و فقط کمی درس می خونم. هر کاریم می کنم بیشتر نمیشه. جالب اینه که بازیم نمی کنم حالا. چی کار می کنم خدا می دونه.

*******************************************************

عکسه باحال از دوران کچلی در دست نیست، تا بود میذارم، ببینین شما هم بخندین!

*******************************************************

گاهی آدمایی پیدا میشن که حداقل ارزش کارایی رو که براشون میکنی دارن/می دونن

*******************************************************

بابا خاتمی یا بیا یا نیا دیگه، کشتیمون خوب!

*******************************************************

گفت : بخوان//گفت: چه را بخوانم؟ من که سواد خواندن ندارم//گفت : بخوان ؛ این حکم وزارت توست!!

******************************************************

جا داره معذرت خواهی کنم از طریقه نوشته شدن این پست! هر چی به ذهنم می رسید می نوشتم دیگه هی!

تا بعد...


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

تولدم مبارک...!

لبخند زدی و آسمان آبی شد

                                               شب های قشنگ مهر، مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

                                               تا آخر عمر غرق بیتابی شد

 

این یه اس ام اس بود ماله شبه تولدم. خیلی خوشگل بود. دوسش داشتم. دستت درد نکنه!

 

مسابقه: حدس بزنین کی اینو فرستاده بود؟؟!


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

آغاز سال تحصیلی یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت!

فقط خواستم بگم ترم از فردا شروع میشه، با اینکه حسشو ندارم اما خوشحالم...

همین!


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

هنوزم کاری از دستم بر میاد...

آره، پس هنوزم هستن آدمایی که ممکنه من بتونم بفهممشون و کمکشون کنم. خوشالم.

خدایا کمک کن که حرفایه غلط نزنم و راهنمایی هام درست باشه...

(ها چیه نفهمیدی قضیه چیه؟ عیب نداره بابا، یه جور اظهار خوشالی واسه خودم بود فقط، همین...!!)

در ضمن جا داره بگم که پست مخصوص 31 مردادم کاملن از دست رفت، همچنین 150 تومن هم خرجه لپتاپم شد. ای به زمین گرم بخوری نیما...!!نیشخند


پيام هاي ديگران () | شنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته

31 مرداد 87

آره بابا می دونم، امروز 31 مرداده. یعنی مثلا وبلاگم دوساله شده. خداییش جانه پدرامم نباشه جانه بهداد یه پست آماده کرده بودم که امشب بذارمش. رو لپتاپم بود که دور از جون شما امروز صبح به فنا رفت. بنابراین مجبور شدم دسته خالی بیام اینجا. آقا ما شرمنده. از همه ی دوستانی که می دونم مدت ها منتظر این ویژه نامه بودن عذر می خوام و قول می دم جبران کنم!!

تا بعد...


پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧ - بامداد |لینک به نوشته